تبليغاتX
مهر پنهان
ماندن در مدار تو

نفیسه مرشدزاده

کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود. همه‌ی فلسفه‌ی حج همین است! حج نشانه است. می‌گوید ببین! "راه" چیزی است شبیه این!

کعبه مثال است. مثال‌ها حرف‌های پیچیده را ساده می‌کنند. هر کس اصل حرف را نمی‌فهمد؛ ذوق می‌کند که نمونه را فهمیده. هر کس هم که عشق دارد بفهمد، مثال، گیر و گورهای ذهنش را باز می‌کند. کعبه مثال عرش است.1
حقیقت حج همانی است که در دل پاکان اتفاق می‌افتد و همه‌ی این مناسک تو، فقط نمایش آن است.  

خدایا!
اگر دور زدن دور این خانه، دور این مثال، این قدر کیف دارد؛ چه حالی دارند آنها که دور خودت می‌گردند؟
اگر نمایش این حقیقت، این همه خوب است؛ خودش چه لذتی دارد؟
چه خوب که گذاشتی ما ادایش را در بیاوریم و ذوق کنیم. و گرنه خبر نمی‌شدیم دوست و رفیق‌هایت چه عالمی دارند. فکر می‌کردیم لذت، همان خوشی‌های کوچکی است که ما داریم. 

«گنجهای هر چیز دست ماست و ما اندازه‌ی معلومی از گنج را برای شما پائین می‌فرستیم.»2
این آیه قرآن را شنیده بودی؟ همه‌ی عشق و لذتی که دور این خانه بردی فقط چند قطره از گنج بود. کی بشود دلت بزرگتر شود تا برایت چند قطره بیشتر تجویز کنند؟

بگذار همین که می‌دانی این فقط نمایش بود و  تو را از این نقش بیرون می‌آورند، دلت را بسوزاند. بعد دور آخر طواف به جای هر حاجت کوچک دیگری مدام بگو: « توی دنیای واقعی هم مرا در این مدار نگهدار، نگهدار، نگهدار».

...................................
1. وسایل الشیعه ج9
2. سوره حجر 21


نفیسه مرشدزاده

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:51 توسط رضا |

ای روز آفتابی!
            ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
            ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می‌گذرد هر روز،
در انتظار آمدنت هستم!
با من بگو که آیا من نیز،
         در روزگار آمدنت هستم؟

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:7 توسط رضا |

من شاید زود خسته می شوم، شاید آن چنان دقت می کنم که هیچ نمی بینم و شاید گیر کرده ام و حوصله کمک خواستن ندارم، پس اگر خود می توانی بی آنکه من بخوانمت بیا و دستم را بگیر. اگر راندمت باز هم تلاش کن. نمی دانم به امید کدام مهربانی و یا پاداش کدام لطف نکرده ام از تو می خواهم. می دانی که من پایبند نیستم، اما محتاجی مغرورم، پس اگر خواستی بیا و من را از این منجلاب نفهمیدن ، به آغوشت بکش. اما کمی صبر کن، شاید این منجلاب از تقلای من بهشتی شود که شاید من تو را مهمان کنم. وای که اگر شود چه لذتی دارد، حیف که هیچ گاه نمی شود.
مقصد و مبدا من یکی است، دربهترین حالت تلاشم در دور زدن است، پس لااقل مرکزی شو برای چرخش سردرگم من. نترس که هیچ گاه به تو نرسم. بترس که همواره احاطه ات کرده ام. بی آنکه لذت تماسی باشد، بارم به دوش توست. ممکن است سرعت گیرم و دیگر دل نکنی که رهایم کنی، پس بازهم فکر کن. من اگر جای تو بودم لحظه ای درنگ نمی کردم.  نمی دانم که چرا اینگونه سخت می گذرد، همه چیز در هم پیچیده و من تنها نشسته و نظاره می کنم، گویی می ترسم از افشای ناتوانی درونی ام. می ترسم تلاشم امید باقی مانده را زایل سازد. تو خود مرا بر این ترس بیهوده خانمانسوز برتری ده....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:45 توسط رضا |

خدای خوب من

بر روی این کره خاکی دلی هست که هر چند کوچک و از تو دور..اما مدام تو را می طلبد....تمام دلخوشی روزها و روزگارانش در این است که تو را دارد....با تمام خامی و کوچکیش تو را دوست می دارد....تو را نه به عنوان تسکین دردها در روزهای سخت...که تو را تمام می داند....تو را خدای خویش قرارداده....نه نه .....این تویی که خدای منی....در این منجلاب دوری ...در این گرد وغبار فراموشی...مرا از یاد مبر

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:26 توسط رضا |

گاهی اوقات آدمی ناخواسته دنبال یک نشانه است.....شده تا به حال دقیقاْ وسط یک بیابان ظلمت و تاریکی  بوده باشید و دلتان فقط و فقط یک ذره روشنایی به اندازه نور یک شمع بخواهد؟ دل من دنبال یک نشانه است...دل من معجزه نمی خواهد....فقط یک نشانه....

این روزها حسابی درگیر شده ام هم با خودم و هم با روزها و روزگارم....کاش در میان این همه درگیری و روزمرگی نشانه ای و نوری بود.......

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:7 توسط رضا |

کدامين شبگرد عاشق لرزش واژه هايم را به روی دفتر شعر های تنهايم خواهد ديد؟

چه کسی از پشت شيشه ی غبار گرفته نقش سرد بودن را بر غرور آينه ام می بيند؟

 پشت اين همه باران و مه و پشت اين آسمان سياه بی ستاره ی خزان زده ی بهاری چه کسی کلام های بی صدايم را خواهد شنيد؟

در اين هبوط وجود در اين سرشاری بی معنا و در اين بودن در عين نبود کدام مهربان سايه ی سپيدش را بر تن سردم خواهد بخشيد؟

پيچک درد از روزنه ی تاريک قلبم بيرون زده و همه ی حيات پر غم مرا به تصرف خويشتن دردمند خود در آورده ..

در اين بی انتهای قرار من بی قرار باز چشمانم منتظر صدايم خاموش قلبم سوزان و دستانم تلخ٬

به نگاهی از تو خوشنودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:21 توسط رضا |

بنام دوست

کاش می دانستی که چه می کشم؟

کاش می دانستی که این قفس تنگ چگونه مرا در آغوش پر از نکبت و غم خویش می فشارد؟

کاش میدانستی که ماتم این تنهایی چه بر سرم اورده است؟

کاش می دانستی که داغ حسرت گذشته چگونه مرا از درون متلاشی می کند بی انکه کسی بداند؟

کاش می دانستی که این حسرت با تو بودن چگونه روز و شبم که سیاه سیاهتر می کند؟

کاش می دانستی که کابوسهای وهم آلود شبانه چه بر سر من و روزگارم آورده است؟

کاش می دانستی که این سردردهای دنیایی وکشنده چگونه مرا از زندگی سیر می کند؟

کاش می دانستی که در این چند سال گذشته تقویم زندگی من هنوز که هنوز است در فصل سرد و دلگیر پاییز جا خوش کرده است؟

کاش می دانستی که در مرداب دست و پا زدن یعنی چه؟

کاش می دانستی که حسرت رسیدن به دریا با برکه پیر چه ها که نمی کند؟

کاش این قطرات اشک که بر گونه هایم سنگینی می کند را می دیدی؟

میان مرداب و دریا چه فاصله ها که نیست، میان زمین و آسمان چه چه تفاوتها که نیست. میان سیاهی و سپیدی می دانی که چقدر راه هست. میان نور و تاریکی، میان بودن و نبودن، میان غم و شادی...

میان لحظه ای سرشار از امید بودن و میان لحظه ای پر از نا امیدی؟

میان من و تو فاصله تا دلت بخواهد هست. آنقدر این فاصله زیاد و جانفرسا هستند که مرا یارای آن نیست تا حتی آن را تخمین بزنم.

مهربانا، انیسا

ای تو از همه بهترین و ای تو از همه زیباترین

دوباره در این دنیای مزین به رنگ خاک، بی آنکه خود بخواهم تورا در تمام وجود خویش احساس می کنم.

دوباره بی انکه خود بخواهم رنگ شبهایم همگی به روشنایی صبح می زند.

دوباره دانه های امید در دلم سر از خاک نا امیدی بیرون زده اند و به آستان تو میل دارند.

ای بهترین و ای زیباترین

فراق  و دوری من و تو نه یک تقدیر و نه یک سرنوشت ، که حاصل بی سر و سامانی دل من است. و دلی که نه سر داشته باشد و نه سامان را چه کسی جز وجود آکنده از لطافت و مهر تو خواهد توانست سر و سامانی بدهد.

فراق و دوری میان من و تو قرار نبود تا بدینجا بکشد، اما کشیده شد.

بیخبری من قرار نبود که تا این حد ازار دهنده باشد، اما شد.

عزیز دل، نیامده ام تا مدام قربان و صدقه تو ومهربانیهای تو بروم ، نه.

به وجود پر از زیبایی خودت که نه، تمام دست و پا زدنهای من برای خودم است.

من گرفتارم، آری گرفتار خاک، گرفتار آب و خاک.

آنقدر گرفتار که دیگر همه چیز را فراموش کرده ام، و در این میان این بی خبری بیشتر از هر درد دیگری به جانم رخنه کرده است.

اینکه بدانی در عالم و در کائنات سر وسری هست اما تو را رخصت حضور در این عالم معنا نیست برای از پا انداختن وجود من کافی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:33 توسط رضا |

بنام خدا

ماه رمضان امسال هم تمام شد....هنوز نمی دانم با گذشت ماه رمضان امسال و مابقی گذشته هایم ،آنقدر قد دلم بلندتر شده است تا یواشکی از پشت این دیوار کاهگلی و نمور دنیا سرکی هم، هر چند کوتاه، به آن سوی هستی بیندازم یا نه. اما من راه بهتری دارم، بهشت خداوندی باید همین جاها باشد. و صد البته جهنم او نیز.گاهی اوقات چنان مملو از خوبی و پاکی می شوم که انگار تمام دنیا برایم چونان بهشتی است گوارا.و گاهی اوقات نیز چنان غمگین و افسرده که گویا لحظات دنیویم با جهنم خدا عجین شده است.اما زیباتر آن زمان است که با نگاه به دیگران بفهمی که در چه بهشتی غوطه ورند و از آغشتگی آنها به خوبیها لذت ببری.می دانم که فهمیدنش کاردشواری است اما نفهمیدنش هم خیلی ساده نیست. بهشت خدا را همین انسانهایی که دوروبر ما هستند پر خواهند کرد. قرار نیست خداوند خانه های بهشتی خویش را به موجودات کره ای دیگری بدهد، آن همه زیبایی که وصفش را فرموده قسمت همین انسانهایی خواهد شد که هر روز با آنها سرو کار داریم. منتها برای یکی بیشتر و برای دیگری کمتر. همانطور که اصل بقای بار، اصل بقای انرژی و ... را داریم، اصل بقای انسان را نیز داریم. هیچ انسانی تحت هیچ شرایطی از بین نخواهد رفت، منتها ایتجا آفرینش هست اما فنا نیست.جالب اینجاست که اصل بقای اعمال را نیز داریم. تمام آنچه که انجام داده ایم، یا حتی فکری که در ذهنمان خطور کرده است همگی شامل این قانون خواهند شد. کوچکتر که بودم هر گاه در دعای کمیل به این قسمت : یا اول الاولین و یا آخرالاخرین ..می رسیدم ناخودگاه  شور تمام وجودم را می گرفت. در ذهنم یک محور بی نهایت را تجسم میکردم که اول و آخر نامتناهی آن خدا بود و من خود را در این میانه در آغوش ابدیت و ازلیت او می دیدم.آن روزها که دلم پاک بود این تجسم زیبا عصاره وجودم را بر گونه های کودکانه ام جاری میکرد. اما حالا که نگاه می کنم می بینم زندگیم به اندازه تمام خواسته هایم محور دارد، اما ابتدا و انتهای محورها را گم کرده ام. مشکل از زمانی شروع شد که من انسان فکر کردم خودم از پس کارهای خود برمی آیم.خدا را بوسیدم و گذاشتم میان سایر تجملات زندگی دنیایی و مشغول یافتن راهی برای سعادت خویش شدم.هر روز خودم را به کوره راهی جدید که حاصل کار خودم بود دلخوش کردم و سر از ناکجا آباد تازه ای درآوردم. اگر ناکجا آباد تازه با نفسانیت دنیوی من سازگار بود آن را در بوق و کرنا کردم وگرنه آن را برای طی کوره راهی تازه رها می کردم. مدام در گوشم خواندند که خدا را بیواسطه بخوان...دوباره کج راهه ای تازه و گمراهی تازه...گفتند که نیاز به راهبر نداری، تو بخواه او خواهد آمد، خود راهبر خویش باش. برای خدا دنبال واسطه نباش.شدم راهبر و دانای خویش و اینک این من انسان و این بلایی که بر سرم آمده. تمام این ها را می نویسم تا آرام آرام برسم به سریال صاحبدلان.هر چند به نظر من همان اسم ساده دلان برای آن زیبنده تر بود.اصلا کاری با تکنیک وکارگردانی  فیلم ندارم برای من مهم داستان روایی فیلم است. راستی در محله ما یا در محله شما چند نفر هستند که صاحب دل یا صاحب نفسند. چند نفر هستند که برای اجرای احکام الهی در زندگی خویش خودشان را به سختی می اندازند. من رضای مسلمان تنها سختیم در راه خدا، شاید بیداری از خواب روزانه ام برای نماز صبح باشد.تا به حال نه تهمتی شنیده ام، نه سنگی خورده ام، و نه یکدفعه مال و منال زندگیم را به دست فقیری سپرده ام، نه قطه خونی در راه او داده ام... ساده بگویم در راه دین خدا تا به حال متحمل سختی نشده ام، مسلمانی من، مسلمانی بچه آدمیزاد است که نه ضرری دارد و نه زیانی. مثل بچه های خوب نمازم را می خوانم و روزه ام را می گیرم، در وقت عزا سیاه می پوشم و در وقت شادی با دیگران شادی می کنم......خدایا این شیوه مسلمانی دارد مرا می کشد..من از این مسلانی خودم متنفرم....این کارها را یک ربات ساده هم می تواند انجام دهد .چه حکمتی در فراز و فرود جسم من است در پیشگاه تو؟ چه تدبیری در نخوردن یکماه من هست؟ چه حکمتی در وجود من نهفته است؟..گاهی اوقات همین فکرها مرا به وحشت می اندازد. وقتی در ذهن خودم تناسبی ساده می بندم میان روزگار خویش و هزار و خورده ای سال پیش، آن زمان که امامان یکی پس از دیگری می آمدند  مردمان را به دین می خواندند وسپس توسط همان مردمان که موعظه شان را گوش می کردند شهید می شدند و می رفتند و نوبت به دیگری می رسید،اوضاع خودم را خیلی تاسف بار می بینم....آری در میان ما هستند کسانی که بی آنکه ما بدانیم جزء خاصان خدا هستند. کسانی که شاید ما گاهی اوقات به آنها تهمت ناروایی چون ریا و فریبکاری بزنیم. کسانی هستند که حرفهایشان با خدا از جنس کلما ت و حرفهای ما نیست.

بیایید کمی دقیقتر به اطراف خود نگاه کنیم،  شاید صاحب دل کوی و برزن شما همان رفتگری باشد که صدای خش خش جارویش نیمه شب از کوچه محله به گوش می رسد، شاید همان بقال سر کوچه باشد. اصلاً شاید آدمی که از او خصومتی به دل داریم آدم صاحب دلی باشد..شاید پدر یا مادرهایمان همان صاحبدلان ما باشند. خلاصه کنم، برای صاحب دلی نیازی نیست که در ظاهر تفاوت ویژه ای با بقیه داشت، نه پست، نه مقام و نه محاسن ، ونه.....فقط و فقط باید دلی خالص داشت، دلی ساده، دلی صاحب دل.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 23:27 توسط رضا |

بنام تو

دوباره همان حس و حال قدیمی. دوباره میل به دیوانگی. دوباره آشفتگی. دوباره طغیان. دوباره شور و مستی گنگ. دوباره خستگی...دوباره دنیا ودوباره همه چیز. دوباره اشکهای یواشکی. دوباره دلهره های سیاه در دلی که در استانه فروپاشی قرار گرفته. دوباره کز کردن گوشه اتاق. دوباره میل به تنهایی. دوباره میل به بی کسی و گمنامی. دوباره من. دوباره اینجا. دوباره خدا. دوباره از نو.....

چند وقتی می شد که از دست این حس سوزان رهایی یافته بودم و دیگر سراغی از من و دلم نمی گرفت، اما دوباره انگار همه چیز از نو شروع شده است. دوباره تازیانه های گذشته به سینه عریان دلم رنگ خون می دهد.گاهی اوقات میل به جدایی و فراغت از همه چیز بد جور به جانم رخنه می کند. رخنه که نه، ویرانتر از هر آوار فرو ریخته ام می کند.  چقدر دلم برای این حس و حال تنگ شده بود. خدایا مگر چه گناهی از من سر زده بود که این زهر شیرین را از من دریغ کرده بودی؟ تلخی بعضی از دردها از شهدهای شیرین هم گواراتر است.

خدای مهربان من، هر جا که در زندگی دلم کم آورده ، پیش هیچ کسی زانوی التماس دنیایی نزده ام و سردل را پیش هیچ جنبنده ای پائین نگرفته  و نخواهم گرفت. حتی اگر به سهو اشتباهی کرده باشم ، مرام و خواسته ام گردن کجی در برابر مخلوق نبوده است، حتی اگر آفریده های تو باشند. ناگفته هایم همچنان ناگفته ماند، ناشنیده هایم نیز ناشنیده ماند. خاموشی و سکوت در کوران درد خیلی برایم سخت بوده است اما همیشه هرچه گله و شکوه داشته ام به امانت به دست سینه سپید و بی ریای کاغذ برای تو نوشته ام. خوب می دانم که تمام نوشته های مرا هم می خوانی.با اینگه هیچگاه برایم پیامی نگذاشته ای، اما من تو را در میان نوشته های دنیا زده خویش بارها و بارها دیده ام.

خدای مهربان من، تمام زندگیم پر بوده است از یواشکیهای کودکانه. دوست داشتنهای یواشکی، دلتنگیهای یواشکی، اشکهای ریز و نقلی یواشکی در میانه جمع، عاشقانه های یواشکی برای معشوقهای پنهانی ، مهربانیهای یواشکی ، مهرهای نهانی و دعاهای نهانی برای مهرهای نهانی. در این دنیای شلوغ و در هم و بر هم که همه به فکر نان داغ و برشته خویشند، و حاضرند برای رسیدن به ذره ای مننفعت بیشتردل آسمانی خویش را نادیده که هیچ، لجن مال کنند، من اینگونه نزیسته ام که حالا دنبال آب و دانه خود باشم. دلم خوش بود به همان داشته های نهانی و یواشکی و نداشته های آشکارم. حالا دوباره دلم می گیرد. بی هیچ بهانه ای. دلم به درد می آید بی هیچ دلیلی. سرم از درد می ترکد بی هیچ فکر و خیالی. دلم برای نوشتن روی کاغذ حسابی تنگ شده است. دلم از تمام این دنیا یک تکه کاغذ و یک مداد می خواهد همین. دلم می خواهد تمام یواشکیهایم را بسپارم به دست سپیدی کاغذ. مثل همان روزها که نوشته هایم را به دست دفترچه های یواشکی می سپردم . دلم که می گیرد تا مرز دیوانگی می روم و باز می گردم. خوش به حال این دوروبریهای من که بعد از سالها هر کدام قبله خویش را یافته اند و غلط یا درست به سوی قبله خویش روانند. اما من چه؟ نه قبله ای، نه راهی نه همراهی. تنهایی راه، دیگر مرا مثل آدمهای خیالی کرده است. کوچکترین صدایی که در این برهوت صدا می شنوم تمام اطراف خویش را می پایم. اما دریغ ازذره ای نشانه.

مهربان خدا، این چه بیابانی است که من در آن گرفتار افتاده ام. از هیچ کسی نشانه ای نیافتم. یا من نشانی ندارم یا  نشانی بر جا نمانده است. در این بیابان هیچ رد پایی نیست که مرا راه نماید. تمام دغدغه های من باید که پاسخی داشته باشند. مگر می شود که دلم بیخود بگیرد. مگر می شود که حس و حالی گنگ مرا در بر بگیرد. آن هم بدون هیچ دلیلی........خدایا حیرانی مرا در بر گرفته است. در این آفرینش بی همتا و دقیق تو من عینیت کامل حیرانیم. در آفرینش هوشمند و خلاقانه تو من دچار شده ام. دچار حیرانی.

 خدایا مگر شب را نیافریده ای برای آرامش و سکنای خلق. مگر به شب قسم یاد نکرده ای. مگر نگفته ای که لباس شب که بر دنیا مستولی می گردد آرامش روحانی تو نیز میان آفریده هایت مثل نقل و نبات خروش می کند؟ اما برای من اینطور نیست. شب که می شود دچار حیرت و گنگی می شوم. زبانم بند می آید. مثل آدمهای کرو لال گوشه دلم کز می کنم، زانو در بغل می گیرم و می نشینم. شب که می شود مثل روزهای بارانی دلم میگیرد. مثل کودکی که بهت بی مادری دلش را تسخیر کرده باشد، مات و مبهوت می شوم. دست و دلم دیگر به هیچ کاری نمی رود. هرچه بیدار می مانم تا مرز میان روشنی و تاریکی را باجان دلم ببینم، نمی شود که نمی شود. تا چشم باز می کنم می بینم که مرز میان روشنایی و تاریکی را دوباره از دست داده ام.

 خدایا مرا به آن مرز برسان. مرا به آنجا برسان که بتوان مرز روشنایی و ظلمت را ببینم.

 خدایا دست دلم را در این دنیا محکم بگیر.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:27 توسط رضا |

بنام خدا

...تصورش هم لذتی وصف ناپذیر دارد..حالا تو در میانه زمین و آسمان ، میانه کهکشاتها در حال غوطه ور شدنی عاشقانه هستی.....حتی فکر کردن به اینکه آنقدر از زمین و ماورای آن دور شده ای که دیگر جاذبه های مادی و معنویش برایت رنگ ندارند، بسیار شیرین و چشیدنی است...این روزها انوشه انصاری و کاری که برای برآورده کردن رویایش انجام داد، خیلیها را به خود جلب کرده است. امروز بعد از کلاس نر افزاری که در امیر آباد شمالی داشتم، یک راست رفتم فرهنگسرای ارسباران یا همان فرهنگسرای هنر. حدود نیم ساعتی دیر رسیدم، سالن کاملاً پر شده بود و مردم بصورت ایستاده و عده ای نشسته بر روی زمین سراپا گوش بودند. خود من شخصاً علاقه خاصی به نجوم دارم اما تا الان بطور جدی وقتی را برایش اختصاص نداده ام و از این بابت خیلی تاسف می خورم، هر چند در این فکر هستم که یک سری مطالعات منظم و هدفدار در این زمینه را شروع کنم. اما راستش کاری که خانم انوشه انصاری کرد  خیلی برایم جالب بود. نمی دانم چرا اما وقتی خبراین قضیه را شنیدم که ایشان برای رسیدن به آرزوی خود نه تنها هزینه مادی صرف کرده و بالاتر از آن از جان خویش گذشته است تا به آرزوی خود برسد. همیشه کسانی امسال شهدا را بخاطر این احترم می کنم که برای عقیده و آرمان خویش جان را فدا کرده اند. یعنی آنان می دانستند که اگر در این راه کشته شوند شهید حساب می شوند. یعنی اجری معنوی داشته اند. اما انوشه چطور؟ اگر خدای ناکرده در میان راه فضاپیما مثل چند باری که تاکنون منفجر شده و تمام سه سر نشین آن جان باخته اند، منفجر میشد تکلیف چه بود؟ کاری که او کرد برای رویاهای دوران کودکی، بزرگی و حتی پیریش کرد. داستان زندگیش را که می خوانی تازه می فهمی که او پولداری مادر زاد نبوده است که نداند چگونه پولهایش را خرج کند، او را زنی پرکار،پرتلاش و حقیقتاً دانشجو می بینی و در عین حال مدیر و کارآفرینی موفق.من اصلاً به خودم این اجازه را نمی دهم که در مورد او قضاوتی بکنم.

این چند روز گذشته با چند تا از دوستان درمورد انوشه بحث میکردیم. یکی از دوستان می گفت: کاش به جای اینکه این همه پول توی دامن خارجیها بریزد می آمد و در چند روستا و حتی شهر ما دانشگاه می زد و کارهای عام المنفعه میکرد.به او گفتم:این چیزهایی که تو الان می گویی دقیقاً آرزوهای شخصی و تا حدی کلیشه ای خودت است، چرا به انوشه این اجازه را نمی دهی تا او هم به آرزوهای شخصی خود برسد.یا دوست دیگری می گفت: اما خداراشکر که یک جلد قرآن با خودش به فضا برده و اولین زن مسلمان است که پا به فضا می گذارد. راستش را بخواهید بعد از شنیدن این جمله ذهنم دوباره قفل کرد. اصلاً شاید این قضیه صحت نداشته باشد، اما دوست من فکر می کند که انوشه با این کار چه موهبتی میان کهکشانها برده است. اصلاً از کجا معلوم شاید بعد از سفر هر دو سرنشین دیگر هم مسلمان شده باشند. خدایا تا کی باید اسیر دست این آدمهای کوچک با فکرهای کوچک و کودکانه باشیم.بردن یا نبردن قرآن چه سودی به حال اسلام دارد.مگر اسلام محتاج من وتوست که ....اصلاً دوست ندارم وارد اینگونه بحثها شوم، اما به هرحال جلسه امروز بسیار آموزنده بود. واقعاً باید به بچه های آسمان شب شبکه چهار سیما دست مریزاد گفت.هم بخاطر آن مصاحبه فوق العاده مازیارناظمی با خانم انصاری، که هم سوالها خوب وبجا بود و هم جوابها سنجیده و دلنشین آن هم از طرف کسی که اقامت در خارج از کشور باعث نشده علقه های فرهنگی را از یاد ببرد. راستی دقت کردین کسایی که خارج زندگی کرده اند در مورد همه چیز دارند ما را جا می گذارند و می روند.دیروز خانم آرین امروز خانم انصاری و فردا....خدا می داند. راستی می خواستم ترجمه فارسی قسمتی از نوشته های خانم انصاری را اینجا بیاورم اما راستش را بخواهید خیلی خسته ام ...اما آدرس وبلاگ و سایتشان را که از فضا آ÷دیت می کنند برایتان کنار صفحه اضافه کرده ام.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:35 توسط رضا |